زوم

 
به زودی بروز خواهم خواهم شد
نویسنده : افشین کریمی - ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۳٠
 

 
 
به مادرم بنویسید حالمان خوب است
نویسنده : افشین کریمی - ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۳٠
 

چی بگم؟ دلم پر حرف. وقتم کم. من قمصرم. صبح می رم سر کار تا ساعت پنج بعد از ظهر. وقت هیچ کاری هم ندارم. فقط کار. اینجا همه چیز خوبه. یک گروه جوان که همه پر از انرژی هستند. منم یکی از اعضا گروهم. شبا که به خونه میام تا تکون می خورم خوابم می بره. اینجا مثل شهر مردگان می مونه. هیچ کس نیست. میگن فقط بهار و تابستون خوبه. خلاصه کلی گیرم.

1. اول از اینترنتم بگم. روز سوم که اومدم اینجا قرار به این بود که وصل بشه. ولی از بخت بد مخابرات به این منطقه دیگه خط تلفن نمیده. قرار شد وایرلس را پیگیری کنیم. همه جیز درست پیش می رفت تا روز نصب که دیدند یک تپه جلوی دکلشان را گرفته. و این شد که ما بی اینترنت ماندیم. البته از اینترنت موبایل هم نمی شود زیاد استفاده کرد.

2. همان هفته ی اول فرستادنم ماموریت. آن هم به تهران. من هم در وقت اضافی رفتم کتاب خریدن. که یکی از انها کتاب حبیب محمد زاده عزیز بود. البته این خریدنی نبود. هنوز هم بغض دارم. چرا باید یک شاعر یا نویسنده در این مملکت کتابش را رایگان در تختیار مخاطب قرار بدهد. یکی از شعرهای کتاب صفحات گرامافون را با کلی سختی ولی با لذت تایپ می کنم تا شما هم لذت ببرید.

 

ما / در ایران عزیز

با هیچ دختر بچه ای

همکلاسی نبوده ایم

و پلیسهای زن

زیاد ندیده ایم

***

چند سالی پیش از این

در کشور کوچک همسایه

-کشور دوست و برادر-

زنی که چشمان زیبایی داشت

و هفت تیرش را

به کمر باریکش بسته بود

له من فرمان ایست داد

چند سالی می شود که

قلبم ایستاد

 

***

مرد

از پشت نفنگ

همه چیز را

زیر نظر داشت

لعبتان حور

لعبتان غلمان

 

ما فکر می کردیم

او هرگز

تیری در بهشت

شلیک نمی کند

***

زندگی ابتدای مرگ است

با تو زندگی نخواهم کرد

***

من روی صندلی نبودم

کسی روی صندلی تیغ کشیده بود

من نبودم

ابر صندلی بیرون زده بود

داشت گریه می کرد 

3.اینجا خیلی چیزایی که تا حالا ندیده بودم دارم می بینم. اینجا کسایی هستند که 50 سال سن دارند ولی دوست دختراشون متولد 69 و 70 هستند. با افتخار از سکسهاشون با اونا میگن. به پولی که برای سکس دادند افتخار می کنند. اینجا اصلا برابری وجود ندارد. خود انسانهای اینجا دوست دارند تحقیر بشوند. اینجا ضد زن بودن خیلی کار مهم و جالبی به حساب میاد. زن واقعا انسان نیست. اینجا نماز را طور دیگه ای می خونند. برای کار دیگه ای. البته این یکی همه جا هست. بیشترین موضوعی که اذیتم می کنه بی احترامیه. نمی دونم. کلی حرف دارم ولی می خوام زیاد از ناراحتی هام نگم.

4. مهدی موسوی را هر شب به زور با موبایل دنبال می کنم. دو روز پیش داغون بودم از تنهایی که چند بیت از شعری تقریبا جدید را گذاشته بود.  رفتم آزمایشگاه و زدم زیر گریه. خالی شدم. بازم میگم نمی دانم چه حسی داخل این اشعار هست. تا آمدم کلی راجع به مهدی موسوی صحبت کردم. این شعر با کلی دلتنگی برای مهدی موسوی عزیز. گریه گریه دوست داشتنی است.

 

به مادرم بنویسید حالمان خوب است

به هر کجا بروی رنگ آسمان خوب است!!

به مادرم بنویسید مهدی ات زنده ست!

که زندگی من این گوشه ی جهان خوب است

که فالگیر «حرم » در میان دستم دید:

دوشنبه، بیست و دو دی! بله، زمان خوب است

که آب و دانه و جفت و بهار آماده ست

قفس همیشه برای پرندگان خوب است

به مادرم بنویسید از غم غربت

و بعد نیز بگو یید بی گمان خوب است!

به مادرم بنویسید گرچه خواهم مُرد

دلم خوش است که پایان داستان خوب است



5. تو باید اول باشی ولی همیشه آخر با تو حرف می زنم. تو که همیشه دلتنگت هستم. تو که دوست داشتنی ترین جهانی. ولی نا امید شدم. نا امید. می دانم که می دانی. ولی نمی خواهی. فقط بدان دوستت دارم و اگر بودی خوشبخترین جهان بودم نه بد بختترین. نه اینکه عشقم وسیله ای برای خنداندن بقیه شود. نه اینکه عاشق باشم و بگویم نیستم. و بگویم خوبم. خوب نیستم. ولی تو خوب باش. خیلی.

6.دلم برای همه ی شما تنگ شده. خیلی. این مطلب توی قمصر نوشته شد. ولی به دلیل اختلال در اینترنت به دلایل معلوم الان از ملایر می فرستمش. فقط تونستم یک نصفه روز بیام ملایر و برگردم. ببخشیدم که سر نزدم بهتون. به زودی همه چیز درست میشه و کلی حرفهای نا گفته از کسایی دارم که همه ی شما خوب می شناسیدشون.

تا بعد ....


 
 
در آستانه آمدن به سوی رفتن
نویسنده : افشین کریمی - ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۸
 

دارم میرم. از گریه های امروزم نمی گم. از غمها که روی سرم ریخته نمی گم. از هیچی نمی گم. فقط زود میام. سریع نت رو به را می کنم و میام پیش همه ی شما. شما که تکه هایی از وجود من شده اید. همه ی شما را دوست دارم. من نیستم ولی شما گری مور گوش کنید. من نیستم ولی شما ohne dich رامشتاین گوش کنید. من نیستم شما مهدی موسوی بخوانید. دارم می روم قمصر. شاهین گوش کنید. آلبوم شاهین بخرید. ولی من زود میام. و مطمئن باشید این وبلاگ نمی میرد. و تا زمان مرگ من بروز خواهد شد. فقط این شعر مهدی موسوی را بخوانید و گریه کنید. همین. 

 

حسّی شبیه غم بدنت را گرفته بود
از خانه ای که بوی تنت را گرفته بود
می خواستی که جیغ شوی: خسته ام عزیز!
یک دست خسته تر دهنت را گرفته بود!!
می خواستی فرار... که مثل دو چشم خیس
چیزی مقابل ترنت را گرفته بود
می خواستی بمیری و از دست دست هاش...
با گریه گوشه ی کفنت را گرفته بود
لعنت به روزگار که از خاطرات من
حتی خیال داشتنت را گرفته بود
لعنت به روزگار که ما را دو نیم کرد
چیزی شبیه «تو » که منت را گرفته بود
که اوّلا «گرفته دلم » ثانیاً... شبی ↓
تیره تمام ثانیاًت را گرفته بود!!
حسّی شبیه غم بدنت را گرفته بود
بویی غریبه کلّ تنت را گرفته بود
 

 
 
مثل فریاد زدنامون
نویسنده : افشین کریمی - ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۳
 

نمی دانم. ولی من دانشجویی را دوست دارم. نه. زندگی مجردی را دوست دارم. نمی خواهم از اینجا بروم. نمی خواهم برگردم به خانه. به شهر لعنتی ام. که هر گوشه اش برام خاطره است. دقیقا چهار روز به پایان این زندگی باقی مانده و من ناراحتم. داخل خانه نمیشه با صدای بلند مهدی موسوی خواند. با صدای بلند نمی شود دلتنگی منیره را خواند. نمی توانم هر چقدر دوست دارم بیدار باشم. نمی توانم شب آرام بیدار شوم و سیگار بکشم و شاهین گوش بدم. نمی توانم آریا را فریاد بزنم. نمی توانم هر موقع خواستم غذا بخورم. نمی توانم نصفه شب یکهو بزنم بیرون و برنگردم. نمی توانم. برگشتن برای من خیلی سخت است. دلم برای همه دوستانم تنگ می شود. برای تمام خوبی ها و بدی ها. برای دست پخت سید. برای دعوا با پیمان. پیمان زودتر درسش تمام شد و رفت. وقتی رفت همینطوری یکسری کلمه زمزه کردم و برایش نوشتم. می گذارم همین پایین. شاید قشنگ نباشد. شاید شما نفهمید چه می گویم. ولی تقدیم به پیمان و تولدی که پیشش نبودم.

مثله اون یه نمره ی بیست

وسط کارنامه ی نحس

مثل فریاد زدنامون

تا خود صبح وسط بحث

.................................

مثل کوکویی نپخته

که گذاشتیم توی سفره

مثل اون خدا که گفتن

نگو نیستش اینا کفره

......................................

مثل یه معده که دردش

شده سهم ما و « سید »

مثل دردایی که گفتی

توی گوش منه میت

......................................

مثل « مجتبی » که خم شد

از فشار یک عقیده

مثل «گرگی» که تو عمرش

رنگ گله رو ندیده

.........................................

مثل این همه که گفتم

خیلی خستم، خیلی خستم

دادا پیمان خوب میدونی

که منم بارمو بستم

....................................

غم و غصه ها زیاده

دادا نای گفتنم نیست

آرزومه که همیشه

برسی به نمره ی بیست

 

از تاریخ 25 ماه قبل تا همین الان حدود 40 تا زلزله آمده. مرکزش دقیقا داوود آباد اراک می شود. که اراک هم میلرزاند. اوایل فقط می ترسیدم. الان قبل آمدنش نبضم تند تند می زند رنگم سفید می شود. یکهو شیشه ها میلرزند. حالا چرا این موضوع را گفتم. چون من اینطور می ترسم شما به فکر آن دهاتی های بدبخت باشید. نزدیک 10 روز است که همه توی سرما بیرون می خوابند. و یک نفر هم به دمپایی اش نیست. وقتی که با مرکز لرزه نگاری تهران تماس گرفتم که ای کاش یک خبری به ملت بدهید. گفت چیزی نیست. امروز دو نفر از اهالی داوود آباد را دیدم که داغون بودند. پیرمرد دستاشو سرما سیاه کرده بود. من واقعا نمی دونم. از روی اینا خجالت نمی کشن؟ حداقل چند تا چادر بهشان کمک کنند که گرم باشند. این همه کوفت و زهر مار دارند میفرستند عراق و فلسطین لبنان بعد مردم این کشور باید ... . لعنت به کشورهای دوست و همسایه. همین کشورهای دوست و همسایه دو سال پیش چه بلاها که سر ملت نیاوردند. فعلا که همه دارند به عکس گلشیفته نگاه می کنند و با فریاد لنگش کن لنگش کن منتظرند که عکس پایین تنه اش هم بیرون بیاید. ولی ملت. دوستان. روز به روز بدبختی بیشتر میشه ها. سکه یک میلیون، دلارم 2100 شده. حتی دیگه فرار از این مملکت هم ممکن نیست. درسته منم دارم حرف می زنم. منم هیچ کاری نکردم. منم نشسته ام. ولی حداقل میشه اعتراض کرد. اخبار دیگه نرخ طلا و ارز نمیگه. یاد اون جک می افتم که میگه آقا داری می کنی. دمت گرم. حداقل بکنارو بیشتر کن. وقت نداریم. فعلا ما همین اوضاع را داریم. تا وقتی که فقط گوش کنیم و نگاه کنیم و دم نزنیم. اصلا نمی دونم چی بگم.

به احتمال زیاد شاید از تاریخ 8 به بعد نباشم. از اینجا قرار است به جایی بروم. برای کار. اگر جور شد حتما اینترنت را فعال می کنم و هستم. پیش همه ی شما. امروز هم شعر از مهدی موسوی عزیزم نمی گذارم. چون اون کلمات بالا اینقدر در سطح پایینی هستند که قرار گرفتن شعر مهدس موسوی در کنارشان ... . دوستتان دارم. زیاد.

فقط آخر این بحث از شما می خوام که به لینک زیر سر بزنید و مطالب را بدون کم و کاست بخوانید. و به قول خود وحید نجفی سلام یعنی خداحافظ

وحید نجفی

 


 
 
عصبی تر از همیشه
نویسنده : افشین کریمی - ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٤
 

همه جنگیدیم برای آزادی

خیلی ها

توی خیابان کتک خوردند

برخی مُردند

ما هم توی اینترنت

از ترس

به خود ریدیم

چه ها که نکردیم

برای آزادی

«علی عبدالرضایی»

 

این روزها عصبی ام. به قول «اندیشه فولادوند» :

«عصبی تر از همیشه، این روزها خیلی کلافه ام

روحمو میشکافم این بار، تا یکی از نو ببافم»

 

از دست خیلی ها ناراحتم. از دست خودم بیشتر از همه. وقتی به سایت های خبری داخلی سر می زنی و نظرات را می خونی فقط می زنی توی سرت. که چرا اینها اینطوری فکر می کنند. به فکر تمام کسایی می افتم که بخاطر آزادی ما افتادند زندان. به خاطر ما کشته شدند. به خاطر ما چه مادرهایی که روی گونه هاشون خون قد کشید. به خاطر ما. به خاطر من. و من اینجا نشسته ام دارم به خودم فکر می کنم. وقتی می بینی کسایی از یارانه ها خوشحالند و چشماشونو رو به همه چیز بسته اند. فقط بغض می کنی. چند روز پیش رفته بودم بیرون. از خونه که میای بیرون سر کوچه یک افغانی میبینی که توی سرما نشسته کفش واکس می زنه. یک مرد پیر. قیافه ی خسته اش فقط باعث میشه سیگارت زودتر روشن بشه. میری مرکز شهر اینقدر بهت میگن آقا ندارم، آقا مریض دارم، نسخه نشون میدن و ... که دوست داری بشینی کنار خیابان گریه کنی. با همه ی اینها میشه گفت در کشور ما دیگه کسی گشنه نیست؟ وقتی آقا مهدی از آریا می نویسه و من بغضم میگیره. کسی که ساکت ننشست. کسی که خودش می دونست چی میشه. «برای لمس آزادی» تا توانست فریاد زد. باید خیلی تخم داشته باشی مثل آریا باشی. الان « کسی از حال دلش خبر نداره». هیچ کی نمی تونه بفهمه توی دلش چی میگذره. « توی زندون ستم گر» نشسته و ما اینجا فقط داریم میگیم می خندیم. می خندیم تا یکی بلند شه دوباره فریاد بزنه و ما دنبالش با پاهایی لرزون بریم. شاید این تشبیه خوبی نباشه ولی وقتی گرگ به گله می زنه سگهای گله اگه بتونن گرگ دوره کنن هیچ کی حمله نمی کنه. کسی که برای بار اول حمله می کنه شجاع ترینه. همیشه بهترین پیش چوپانه. حتی گوسفندها هم دوسش دارند. « یه روز خوب» ی که آریا ی عزیز می گفت باید بیاد. باید بیاد. بایــــــــــــــد

آریا عزیز. شعری که گفتی واسه خودت بوده. به خودت قسم. دلتنگی را میگم ها. چشام پر اشکه. لعنت به من که نشسته ام اینجا. لعنت به من

دلم دلتنگه حرفاته

که فردامونو می سازی

دلت لبریز از خونه

ولی مردونه ایستادی

بریدن پاتو از خونه

نمی دونن نیافتادی

نمی دونن تو زندون هم

نه کم میشی نه می میری

«آریـا آرام نـژاد» 

این روزها دلتنگ خانواده امم. دلتنگ نیلسا ی عزیزم که هر روز زنگ می زنه میگه داداش کی میای. غیر اونا هستند کسایی که برای رفتن پیششون لحظه شماری می کنم. یکی شون ساسان مظهری عزیزمه. با اینکه کم پیش هم بودیم ولی خیلی عزیز. کسی که مثل خودم مستور باز حرفه ای. کسی که دلم به دلش بدجور راه داره. ساسان عزیز این شعر اندیشه فولادوند را بخاطر تو می گذارم.

خمیازه های کشدار

سیگار پشت سیگار

شب گوشه ای به ناچار

سیگار پشت سیگار

این روح خسته هر شب

جان کندنش غریزی است

لعنت به این خودآزار

سیگار پشت سیگار

پای چپ جهان را

با اره ای بریدند

چپ پاچه های شلوار

سیگار پشت سیگار

در انجماد یک تخت

این لاشه منفجر شد

پاشیده شد به دیوار

سیگار پشت سیگار

بر سنگ فرش کوچه

خوابیده بی سر انجام

این مرده ی کفن خوار

سیگار پشت سیگار

«اندیشه فولادوند»

 

وارد دور دوم استراحت امتحان هام شدم تقریبا. البته اینقدر پروژه و بدبختی رو سرم ریخته که نگو. ولی هیچ شبی از مهدی موسوی غافل نمی شم. حتی اگه شده فقط یک دور تند بخونمش. حتی اگه امتحان داشته باشم. چند شب پیش یک لینک داده بود برای یک شعر سپید از خودش که من کلی دنبالش بودم و نمی دونم چرا پیداش نمی کردم. کلی خوشحال شدم و این دفعه سیوش کردم. اگر جای بدی نباشم مطمئنا روز اول نمایشگاه 91 آنجا هستم. به شما هم توصیه می کنم که اگر مشکل مالی دارید. اگر مشکل به تهران رفتن دارید. اگر هر مشکلی دارید از همین الان دست به کار شوید تا روز اول دوم هر دو کتاب ( اگر رباعی های مهدی موسوی برسد ) به چاپ دوم برسد. من که از همین الان اطلاع رسانی را شروع کردم. دیشب امیر حسین عزیزم لینک دانلود کتاب « فرشته ها خود کشی کردند » را خواست و من هم اینجا آپلودش کردم تا هر کسی که می خواهد از اینجا فایل سالمش را دانلود کند

فرشته ها خود کشی کردند

در آخر هم یکی از شعر های همین مجموعه را می گذارم تا بخوانیم و درود بفرستیم به مهدی موسوی عزیز که این روزها زندگی بدون او و وبلاگش و شعر هایش سخت تر از این حرفهاست. 

احمقانه روی میز ، احمقانه زیر میز
احمقانه صبر بکن ، احمقانه تر بگریز
احمقانه زیر برف ، احمقانه سبز بهار
احمقانه تابستان ، احمقانه تر پاییز
در تمام این ابیات توی پوچ زندگیت
احمقانه خنده بکن، احمقانه اشک بریز
احمقانه تر از خود، احمقانه تر از جمع
مثل یک زن احمق ، مثل مرد احمق نیز
شهر خیمه شب بازی ... وخدای نخ در دست
ششصد و چهل برده ، سیصد و چهار کنیز
احمقانه اوّل باش ، احمقانه آخر باش
احمقانه صلح بکن، احمقانه هی بستیز
احمقانه سنگ بشو، احمقانه تر عاشق
احمقانه بوی خون ، احمقانه چیزی تیز
احمقانه حسّ گناه ، احمقانه تر وجدان
احمقانه لخت لخت ، احمقانه چشمی هیز
احمقانه هی تکرار ، احمقانه کار و کار
احمقانه شهر کثیف ، احمقانه شهر تمیز
شهر خیمه شب بازی... و خدای نخ در دست
خنده تماشاچی ، شهر مسخره آمیز
صبح: احمقانه سلام! عصر: احمقانه وداع!
احمق کمی جذ اّب ، احمق خیال انگیز
بین پوچی و پوچی ، انتخاب یک سوراخ
احمقانه عشق من! احمقانه مرد عزیز!
یک تساوی مضحک ، زن مساوی مرد است
مرد از احمقی لبریز، زن از احمقی لبریز
شاعری که می خواهد از خودش فرار کند
احمقی که می خواهد از هر آنکه و هر چیز...
شهر خیمه شب بازی... ونخی که پاره شده
یک طناب سرگردان ، نعش مرد حلق آویز

 
 
هزار ابر لجوجند توی چشم ِ ترم
نویسنده : افشین کریمی - ساعت ٥:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٦
 

سلام به احتمال زیاد چند روز نباشم. البته مدیریت زمانم خیلی خوب است ( سلام زهرا ) ولی خب امتحانهایم همه توی هم شده و من باید بخوانم تا این ترم آخری به بدبختی نیفتم. قول میدم زود بیام. امروز چند تا لینک دارم برایتان

1. در اینجا بخوانید نقد آرش شفاعی را بر یکی از شعر های منیره حسینی عزیز به علاوه ی همان شعر

روی گرداندن از دنیا

2. ساموئل کابلی عزیز بروز شده. البته نیاز به گفتن من نیست ولی خب من عاشق داستانم و برای دوستان معتاد به داستان ( سلام محمد ) می گذارم. البته من هنوز منتظر اول اسفندم که دو ماهنامه منتشر بشود

مرثیه ای برای ماندن

3. لینک زیر را هم پیشنهاد می کنم بروید. البته من هم همین الان دانلود کردم و گرفته ام ولی خب خالی از لطف نیست. باز هم می گویم که عواقب دانلود و مطالعه و هر چیزی که نوشته شده بر عهده ی خودتان. این کتاب گفت‌وگوی محمدحسین ابراهیمی با علی عبدالرضایی است که تازه به چاپ رسیده و آماده ی دانلود است. 

شب‌نشینی با مثل هیج‌کس

اگر هم کسی به لینک آخر نتوانست دسترسی پیدا کند، به صورت قدیم یک ایمیل بزند تا برایش بفرستم. شعر در اول ایمیل فراموش نشود. امروز جمعه است، جمعه هم همه منتظر آصف نوروزی عزیزیم. تا از زاهدان بروز کند. خیلی ها جمعه منتظر مهدی ما منتظر آصف.

آخر سر هم من که خیلی خوشحالم برای کتاب دکتر. اگر هم حذف داشته باشد. اگر هم سانسور شده باشد. ولی این که می توانم کتاب مهدی موسوی را داشته باشم خیلی خوب است. از خوب هم بهتر است. شعر زیر که در صفحه ی فان پیج ایشان منتشر شده بود قبلا و جز اشعار همان کتاب است را می گذارم. با بغض. با چشمهای قرمز از نخوابی و گریه یواشکی. تا فردایی که زود بیاد و یک روز خوب هم با خودش بیاورد.

 


نخواستم‌ که ‌به ‌من ‌درس آب و نان ‌بدهی

مرا گرفته و از خواب ها تکان بدهی

نخواستم که بگویم: «پدر بمان با من»

زمین نخواست تو را تا به من زمان بدهی

نخواستم که بگویی چه می شود بی ‌تو

نخواستم که به من راه را نشان بدهی

«قبول» کردی و کردم جدایی و غم را

که ‌خواستی بروی تا که «امتحان» بدهی

نخواستم بنویسم زمانه از سنگ است

نخواستم بنویسم ولی دلم تنگ است

برای تو که مرا بیش و بیشتر بودی

صدای اطمینان، روی قفل در بودی!

برای تو که دوباره مرا بغل بکنی

تویی که از دل این بچّه باخبر بودی

برای اسم قشنگت که یاری ام می داد

طلسم آرامش موقع ِ خطر بودی

برای تو که تمامی ِ خوب های منی

برای تو که خلاصه کنم: پدر بودی!!

قرار شد کـه به من غربت جهان برسد

قرار شد پدر من به آسمان برسد

که منتظر باشم تا دوباره در بزنی

کسی بیاید و تنها پلاکتان برسد!

تو نیستی و من و برج های تکراری

تو نیستی و من و عشق های بازاری

تو نیستی و مرا می جوند هی شک ها

تو نیستی و من و خنده ی مترسک ها

تو نیستی و من و روزهای شبزده ام

تو نیستی و من و قلب خارج از رده ام!

تو ساختی همه ام را، اگرچه سوختمت

که توی «کنگره» با سکّه ای فروختمت

فروختم همه ‌ی خاطرات دورم را

فروختم همه ی خویش را، غرورم را

فروختم به سرانگشت ها و تحسین ها

و گم شدم وسط ِ بوق ها و ماشین ها

و گم شدم وسط ِ شهـر و بازی مُدها

میان خنده‌ی «هرچند»ها و«لابد»ها

و گم شدند تمامی آن اصولی که...

و گم شدم وسط ِ کیف های پولی که...

پدر! صریح بگویم، صریح و بی پرده

پدر! نگاه بکن: مهدی ات کم آورده

بگیر دست مرا مثل کودکی هایم

بگیر دست مرا... پا به پات می آیم

بگیر و پاره ‌کن این روزهای‌ زشت مرا

به دست حادثه نسپار سرنوشت مرا...

شبی دراز شده، اعتراض ها مرده

غرور در دل «بازی دراز»ها مرده

قرار تازه‌ ی ‌من، توی ‌کوچه، ساعت ‌هشت

و بی قراری تو توی جبهه ی «سردشت»

و بی قراری تیر و تو، توی «چزّابه»

هزار دختر و من، پیتزا و نوشابه

شبی ‌که غصّه از این بیشتر نخواهد شد

شبی دراز که دیگر سحر نخواهد شد

نشسته است زمستان، بهار خوابیده

شبی که ساعت شمّاطه دار خوابیده

بگیر دست مرا، مثل مرده ها سردم!

پدر! کمک بکن از راه رفته برگردم

که از زمانه بپرسم: چرا، چرا و چرا؟؟؟

که افتخار کنم عکس روی طاقچه را

که افتخار کنم خنده ی قشنگت را

که باز بوسه زنم لوله ی تفنگت را

که باز زنده کنم خاطرات دورم را

که پس بگیرم از این سال ها غرورم را

هزار ترکش اندوه مانده توی سرم

نگاه می کنم و از همیشه گیج ترم

هزار مدفن گمنام روبروی من است

هزار ابر لجوجند توی چشم ِ ترم

که ‌بیست ‌سال ‌گذشته ‌ست، بیست ‌سال ‌تمام

هنوز منتظرم، مثل قبل منتظرم!

نمی رسیم بـه هم مثل ریل های قطار

که آسمان ‌تو ‌دور است ‌و من ‌شکسته ‌پرم

تمام عشق، تمام ِ زمان، تمام زمین

تمام شعر من و اشک های مختصرم

تمام آنچه ‌که باید، تمام ‌آنچه ‌که نیست

برای خوبترین واژه ی جهان:

پدرم!

سید مهدی موسوی


 
 
دارد صدایت می زنم
نویسنده : افشین کریمی - ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٥
 

امروز فقط با یک شعر از سید مهدی موسوی بروز میشم. حتما خوندیت قبلا. ولی چون توی وبلاگ نگذاشتم تا الان و دوست دارم توی وبلاگم باشه میگذارم.

راجع به پست قبلی یک نکته ای بگم که دوستان عزیزم. کل مطلب قبل بر میگشت به قضیه اینترنت ملی!!! که قرار است تا دو هفته ی دیگه راه اندازی بشه

اینم شعری که یک روز نمیشه نخونمش. بخونید تا فردا

 

 ..................................................................

 

دارد صدایت می زنم... بشنو صدایم را!

 

بیرون بکش از زندگی و مرگ! پایم را

 

داری کنار شوهرت از بغض می میری

 

شب ها که از درد تو می گیرم کجایم را

 

هر بوسه ات یک قسمت از کا/بوس هایم شد

 

از ابتدا معلوم بودم انتهایم را

 

در هر خیابان گریه کردم، گریه من را کرد!

 

شاید ببیند شوهر تو اشک هایم را

 

هیچم! ولی دارم عزیزم «هیچ» را از تو

 

مستیم از نوشابه ی مشکی ست یا از تو؟!

 

دارم تلو... دارم تلو... از «نیستی» مستم

 

حالا «دکارت» مسخره ثابت کند «هستم»!

 

«بودم!» بله! مثل جهانی از تصوّرها

 

«بودم!» بله! در رختخوابت، توی خرخرها

 

«بودم» شبیه رفتنت هر صبح از پیشم

 

«بودم» شبیه مشت کوبیدن به آجرها

 

حالا منم! که پاک کرده ردّ پایم را

 

می کوبم از شب ها به تو سردردهایم را

 

با تخت صحبت می کنم از فرط تنهایی

 

«هستم!» ولی در یاد تو وقت خودارضایی

 

«بودم!» کنار شوهری که عاشق ِ زن بود

 

خاموش کردم برق را... تکلیف، روشن بود

 

خاموش ماندم از فشار بوسه بر لب هام

 

از چشم های بچّه ات! که بچّه ی من بود!!

 

خاموش ماندم مثل یک محکوم  به اعدام

 

خاموش/ ماندی توی گریه... وقت رفتن بود...

 

روشن شدم مثل چراغی آن ور ِ دیوار

 

سیگار با سیگار با سیگار با سیگار

 

می ریخت اشک و ریملت بر سینه ی لختم

 

با دست لرزانت برایش شام می پختم

 

روحت دو قسمت شد... میان ما ترک خوردی

 

خوردی به لب هایم... مرا نان و نمک خوردی

 

بوسیدمت، بوسیدمت، بوسیدمت از دور

 

هر شب کتک خوردی، کتک خوردی، کتک خوردی

 

راه فراری نیست از این خواب پیچاپیچ

 

از هیچ در رفتم برای گم شدن در هیچ!

 

بالا بیاور آسمان را از خدا، از من

 

مستیت از نوشابه ی مشکی ست یا از من؟!

 

دست مرا از دورهای دووور می گیری

 

داری تلو... داری تلو... از درد می میری

 

خاموش گریه می کنی بر سینه ی دیوار

 

با بغض روشن می کنی سیگار با سیگار

 

باید بخوابی توی آغوشی که مجبوری

 

داری تنت را داخل حمّام می شوری!

 

با گریه، با خون، با صدای شوهرت در تخت

 

کز می کند کنج خودش این سایه ی بدبخت

 

«من» باختم... اما کسی جز «ما» نخواهد برد

 

بوی مرا این آب و صابون ها نخواهد برد

 

جای مرا خالی بکن وقت ِ هماغوشی

 

از بچّه ای که سقط کردی در فراموشی

 

از شوهرت از هر نفس از سردی لب هات

 

جای مرا خالی بکن در گوشه ی شب هات

 

بیدار شو از خرخرش در اوج تنهایی

 

و گریه کن با یاد من وقت خودارضایی

 

حس کن مرا که دست برده داخل گیست

 

حس کن مرا بر لکه های بالش خیست

 

حس کن مرا در «دوستت دارم» در ِ گوشت

 

حس کن مرا در شیطنت هایم در آغوشت!

 

حس کن مرا در آخرین سطر از تشنج هام

 

حس کن مرا... حس کن مرا... که مثل تو تنهام!

 

حس کن مرا و ذوب شو در داغی دستم

 

بگذار تا دنیا بداند «هستی» و «هستم»

 

 

سید مهدی موسوی

 


 
 
یاد ایامی که
نویسنده : افشین کریمی - ساعت ٦:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٤
 

یادش بخیر.

یک پراید داشتم همه جا می تونستم باهاش برم. می رفتم شمال. کرج بیشتر بودم. هر روز یک سری به کرج می زدم با دوستان حرف می زدم. اهواز هم می رفتم. چه شهری بود اهواز. دو جا بود که زیاد سر می زدم. از این دو جا یکی اش شلوغ بود. همه ی کسایی که می شناختم اومده بودند آنجا و امضایی کرده بودند. چه دورانی. به شیراز که رفتم چقدر عکس گرفتم. فسا زیاد سر می زدم. کلا دوستای من پخش شدن توی ایران. تهران کلی دوست داشتم که سر زدن به آنها خیلی راحت بود. از اراک تا تهران راهی نیست. سر راه تازه قم یک ترمزی می زدیم و چایی می خوردیم. البته قم هر ماه دوبار تقریبا می موندم و ماندنم زیاد طول می کشید. چون دوستامون توی قم خیلی حرفها و شعر های قشنگی بلد بودن. ملایر دو تا عزیز داشتم به غیر خانواده ام که هر روز یادشون بودم و گوله می رفتم پیششون. البته الان یکی شون توی سفره زاهدانه. که یکبار بیشتر نرفتم پیشش. کار داره. خیلی دمش گرمه. ولی به این یکی دوستم که ملایره هر روز سر می زنم. درد مشترک داریم باهاش. دوسشم داریم. بعضی موقع ها با پرایدم سفر خارج هم می رفتم.گاز سوزش می کردمو می رفتم خارج کشور. اونور آب. مثلا می رفتم لندن. بیشتر آمریکا بودم. یک پلاکم گرفته بودم و می چرخیدم.تازه با اون پلاک داخل ایران هم می تونستم بچرخم. باهاش تا آذربایجان میرفتم دیدن یکی از دوستام. با همان پلاک آمریکا. می رفتم توی دل آذری ها و کلی مزه می داد. خلاصه این پرایده عالی بود. تا چند روز پیشم داشتمش. ولی نمی گذارند که. رئیس شرکت گفت پرایدت بده تا بهت یک رنجرور بدیم. آخرین مدل. عالیه. خیلی تند میره. رفتم درباره اش تحقیق کردم. سرعتش دو مگا بیته. خیلیه. دیگه هیچکی بهم نمی رسه. کم مصرفم هست. فقط گرونه. قرار کل حقوقمو بردارند تا وقتی قسطاش تموم بشه. 1999 سالست. فقط یه مشکلی داره. گفتن تا قسطاش تموم میشه باید فقط توی حیات خونه ات باهاش رانندگی کنی. ناراحتم. حتی یک سفرم نمی گذارند. حتی کوه و دشت. بد بختیه. ما مانده ایم چه کار کنیم. به احتمال زیاد بگذاریمش داخل پارکینگ. لاستیک هایش را در بیاوریم که پنچر نشود. تا ببینیم کی این شرکت از بین می رود و یا مدیر عوض می کند تا ما بتوانیم یک دوری با این عزیز بزنیم.



 
 
← صفحه بعد